... و می توانی هی عشق بورزی ...
بالاخره یک روز زمان از ماهیت العانش خارج می شود که تو فوت کنی که یکی دیگه بیاید و هی فکر کند و هی ریاضیات حل کند و هی فیزیک بخواند و هی فلسفه به دوش بکشد ،
یا اصلاً هی دنبال توپ بدود ، یا حکومت کند ، یا بشیند یه گوشه...
و به یکی یا چند تاشان عشق بورزد ...
مگر همین آخری هایش ...
که بشیند یه گوشه ...
و عشق بورزد ...
« مگر همین »
پی نوشت: بهش گفتم تفاوت خلقت من اینست که پیش از آنکه شما فهمیده باشید به هم علاقه مندیم ، بهتان علاقه مند هستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:40  توسط برهود
چرا لباس می پوشیم ؟ به همان دلیل که قهوه ی تلخ را عین آب مدام مصرف نمی کنیم ...
کمی عریان شو ، لباسهایت را در بیاور ، عریان تر ...
می خواهم به سمت عریانی محض بکشانمت ، یعنی عقل گرایی خالص ، یعنی قهوه برای قهوه ، بدون ذره ای طعم شکر . این کار را زیاد طول نمی دهم ، چون طاقتش را نداری .
لباسهایت را که می پوشانندت ، آن هنگام که می خواهی و بر تن داریشان خوب نگاه کن ، ماهیت تار و پود در تو تاثیری ندارد ، مهم نیاز به رسیدن در حس لباس داشتن است . هرچقدر هم که برایت از تار و پود بگویم می توانی بذاریشان کنار ، چون آنها نیستند که لباس را تعریف می کنند ، عریان نبودن است که لباس را بیان می کند .
جسمت را در بیاور اول ، بعد احساست را و یا به هر ترتیب دیگری که می خواهی همه را در بیاور ،عموماً بیشتر از اینها هم تنت نیست و فقط از این دو عنصر استفاده می کنی. حالا می شود « قهوه برای قهوه » ، یعنی فقط تویی و ذهن خالصاً عقل گرا
« ذهن خود مختار ِ عقل گرا » دقیقاً همین عریانی است .
حالا می توانی بشینی گوشه ی اتاق ، ذهنت را در ذهنت بگیری و با هم شطرنج بازی کنید ...
و زمانی که عریان می شوی و شطرنج بازی می کنی به هیچ مهره ای دست نمی زنی. این خاصیت شطرنج بازی کردن در عریانی محض است که در آن هیچ مهره ای دخالت ندارد ، فقط بازی شطرنج مطرح است « فقط خود شطرنج » نه مهره هایش . مطمئن باش که هیچ کدام از فیل ها و اسب ها و قلعه ها و سربازها ، بازی شطرنج نیستند . این خود شطرنج است که در آن بازی می شوی و بازی می کنی و ماهیت بازیکن را به خود می گیری .
بسه دیگه لباساتونو بپوشین ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:40  توسط برهود
هیچ نمی دانم اول محمد اسلام آورد یا اول 4 تا زنش را آورد ، شاید هم باهم بهشان رسید ... در هر حال محمد 4 زن داشت { که البته بین همه شان مساوات برقرار کرده بود }
ببين هنوزم فرصت داري ...
مهم نیست امشب بیا خونه ی ما یکم با هم عربی کار کنیم ، باز آزمون دارم !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:13  توسط برهود
داشتم فکر می کردم اگر راسل کرو رو به جای اینکه بنشوننش پشت میز و ازش بخوان تو روزنامه ها دنبال کد بگرده ، می بردنش سر جلسه ی کنکور و بهش می گفتن کدهایی که می بینی رو سیاه کن ، اونوقت ذهن زیبا که هیچی نفر آخر کنکورم نمی شد ! .
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:43  توسط برهود
یک ماهیت ، ... که از 28 آذر یک سالی تعریف شده ... تا امروز كه 8 دي ماه يك سالي است و ...
(( این وبلاگ پيش از آنكه يك وبلاگ باشد يك كارت تبريك براي سالگرد تولد دختر گيسو شلال شعر فارسي ، فروغ فرخ زاد است . )))
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:17  توسط برهود